![]() |
![]() |
|
|
سکانس اول این روزهای بی تو بودن تمام انرزی مرا از من گرفته اند.دارم درخیابان راه می روم. در خیابان که نه در خلا یا خلسه ای نا خوشایند. سکانس دوم (دارم این سکانس را 30دقیقه و40ثانیه بعد از سکانس اول می نویسم.) به تو می گفتم دوستت دارم وهزار بار به تو دل بسته ام.جوابت همیشه تکراری بود"باشه ما که ماندنی نیستیم و چیز های فنابذیر شایسته ی دلبستگی نیستند! بس نباید به کسی دل بسته شوی. " و جواب من سکوت بودوبهت وعلامت سوالی به اندازه ی دلتنگیهایم. سکانس سوم خیلی به تو و به حرفهایت فکر می کنم.کاشکی الان اینجا روبه روی من نشسته بودی و به باورهای من گوش می کردی. اشکالی ندارد.میتوانی این سطر ها را بخوانی. باورهایم را در این سکانس بخوان. سکانس چهارم نظر من اگر من و تو فناپذیر بودیم دیگر دل بسته ی هم نمیشدیم.چون می دانستیم همیشة همیشه طرف مقابلمان حضور دارد(که کاشکی آنطوری بود:تا همیشه کنار هم.) ثانیه های خاطره ی با تو بودن رامرور میکنم نفس میکشم و این روزها که بدون تودارد انرزی ام تمام میشود. وقتی به خنده های گرمت فکر میکنم کمی توان از دست رفته ام رابه دست می اورم الان که خیلی از هم دور هستیم(این روزها ی قرن نما)من بیشتر به تو فکر میکنم. حتی نمیدانم چرا این باران دست از سر من برنمیدارد؟ سکانس پنجم در حال حاضر فقط یک ارزو دارم و این ارزو تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است. من با دیگران می خندم کار می کنم خرید می کنم و در تمام این لحظه ها تو را ندارم. در تمام این لحظه ها فقط به یک ارزویم فکر می کنم: یک بار دیگر خنده هایت را ببینم.! باران تمام وازه هایم را فرا گرفته) سکانس ششم خیلی دوستت داشتم. تویی که به من اموختی عشق یعنی ...تو! کات |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:37 توسط مهدی والافر |
|
|
در يك بعد از ظهر سرد زمستاني پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازه اي ايستاده بود.او كفش به پا نداشت و لباس هايش پاره پوره بود.زن جواني از آنجا مي گذشت.همين كه چشمش به پسرك افتاد آرزوو اشتياق را در چشم هاي زيباي او خواند.دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند.زن جوان به پسرك گفت:حالا به خاته برگرد.اميدوارم از اين پس روزهاي شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد نگاهي به او كرد و پرسيد:خانم!شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت:نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت:مطمئن بودم كه با او نسبتي داريد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:15 توسط مهدی والافر |
|
|
آدم ها مثل کتاب هستند. بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند .بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند. بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگه هستند. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحه رنگی دارند. بعضی از آدم ها تیتر دارند ، فهرست دارند وروی پیشانی بعضی از آدم ها نوشتند حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند. وبعضی آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. بعضی از آدم ها نمایشنامه هستند درچند پرده نوشته می شوند . بعضی از آدم ها جدول وسرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند. بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. از روی بعضی آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. بعضی از آدم ها رو باید چند بار بخونیم تا معنی اونهارو بفهمیم و بعضی از آدم هارو باید نخونده دور انداخت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:25 توسط مهدی والافر |
|
|
زمان در گذر است.عقربه هاي ساعت براي زودتر رسيدن با هم شرط بندي مي
كنند.روزها به راحتي پشت يكديگر را خالي ميكنند.هفته ها همديگر را هل
ميدهند و ماهها سالها را مسخره ميكنند.صداي سوت قطار زندگي را
ميشنوم.مسافران چه با عجله سوار ميشوند در حاليكه هيچ كدام از آنها نمي
دانند در كدام ايسنگاه پياده ميشوند و انگار نه انگار كه آخرين سفرشان را
تجربه مي كنند.نمي دانم چرا آنها را با گريه بدرقه ميكنند در حاليكه
خودشان شادند و سرمست از تولدي دوباره.زمان در گذر است. صداي سوت قطار
زندگي را ميشنوم.بايد زودتر وسايلم را جمع كنم.شايد فردا نوبت من باشد.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:36 توسط مهدی والافر |
|
|
آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند. آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید. آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه. آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند. آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند. آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسشان هست. آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شا پ میروند .خرید میروند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند. آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاده اند را فراموش کرده اند. آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچکدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند. آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا ته اش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند. آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم، خارجیها را هل میدهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمی کردند طفیلی هستند. آنهایی که مانده اند همانطور که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند. آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید؟ آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و انها از کار بیکار می شوند. آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن طرف حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم آنوری ها را خط می زنند. آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند. آنهایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند. آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند… آنهایی که مانده اند می خواهند بروند. آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند. آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند. آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند. اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند. کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:31 توسط مهدی والافر |
|
|
خیلی وقته دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده
دلم واسه چیزایی که دوستشون داشتم تنگ شده
دلم واسه آرزوهام تنگ شده
خیلی وقته هیچ چیززیاد خوشحالم نمی کنه
خیلی وقته دلم واسه خودم تنگ شده. نمی دونم ولی می ترسم......و
دلم واسه خودم تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:10 توسط مهدی والافر |
|
|
يك صبح
ابري بدون آفتاب.ولي اين دليل نميشه دل ما هم آفتابي نباشه.ميخواي شنبة اول هفته را
با لبخند آغاز كني.پس قرار نيست اجازه بدي موانع خم به ابروهات بياره.به آسمان
نگاه كن و عظمت خدايي كه هميشه بهش توكل ميكني.لبخند بزن و از اون بابت نفس كشيدنت
تشكر كن و بسم الله بگو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:2 توسط مهدی والافر |
|
|
حرف آخر یعنی هنوز حرفی هست.یک روز یک نفر نوشت این حرف آخر است و بعد امروزها در ورود و خروج ها خلاصه می شد.اما تیتر آخرین امروز "حرف آخر"بود.حرف آخر یعنی هنوز حرفی هست. این خاصیت حرف آخر است.حرف آخر تنها در بیان یا چه فرق میکند نوشتن حرف آخر است.اما مفهوم همیشه چیز دیگریست.پیشنهاد امروز باور نکردن حرف آخر است.حرف آخر یعنی هنوز حرفی هست. خیلی وقتها از دست رفتن موقعیتهای مختلف زندگی به خاطر برداشت اشتباه از همین حرف آخر است.اگر ساده باشی باور میکنی که حرف آخر یعنی پایان کاریا هر چیز دیگری.اما حرف آخر مفهوم دیگری دارد.حرف آخریعنی هنوز حرفی هست. چه کسی است که در زندگیش پایان ماجرایی را تجربه نکرده باشد.اگر خوب فکر کنید به یاد می آورید که هیج یک از این ماجراهای پایان یافته حرف آخر نداشته اند!!!!!!!! ماجرایی که قرار است تمام شود هرگز نیاز به توضیح اضافی یا به اصطلاح حرف آخر ندارد.این وسط بازنده تنها کسانی هستند که حرف آخر را جدی میگیرند.پیشنهاد امروز جدی نگرفتن صدا یا نوشته ای است که میگوید:"حرف آخر".پیشنهاد امروز البته به درد همه روزتام میخورد.اصلا تمام تغییر و تحولات امروز تنها یک دلیل داشت....حرف آخر.....یعنی هنوز حرفی هست...این حرف آخر بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:11 توسط مهدی والافر |
|
|
هفتة پيش را فراموش نكن.بي انصافيست اگر هرچه بر ما گذشته است راكنار بگذاريم و بگذريم.اماحالاكه به شنبه رسيدهايم گذشته ها چه خوب وچه بدفقط خاطره هستند.از امروزفقط 7 روزفرصت داريم كه براي آخرهفته خاطره اي تازه بسازيم.آدم وقتي ازكوره درميرودكه آخرهفته اي تازه,تازه ترين خاطره اش متعلق به 2 هفته قبل باشد.فقط 7 روز فرصت داريم دوست عزيز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 7:36 توسط مهدی والافر |
|
|
روزها مقصر نيستند خوب يا بدشان را ما مي سازيم.تا وقتي كه روزها با مدرسه ميگذشت شنبه منفور بود وجمعه روز محبوب ما.بعد بزرگتر شديم مفهوم روزها هم برايمان تغيير كرد.حالا سالهاست كه مثل هم فكر ميكنيم.دغدغه هايمان از شنبه تا شنبه را بين خوب و بد معلق كرده اند.حرمت روزها به ما است.پنج شنبه چه طعمي دارد دوست عزيز؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:54 توسط مهدی والافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا حالا شده ندونی چته؟ندونی چی میخوای؟نتونی حرفتو بزنی؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
بهار من آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
بهار من سلام با حال شبنمكده تنها ردپا shero rira |
|
RSS
|